بیا که شیشه قسم می‌دهد به عهد کهن: تفاوت میان نسخه‌ها

از ویکی تراث
بدون خلاصۀ ویرایش
 
خط ۱: خط ۱:
{{جعبه اطلاعات شعر
{{سرصفحه
  | عنوان =بیا که شیشه قسم می‌دهد به عهد کهن
  | مطلع=بیا که شیشه قسم می‌دهد به عهد کهن
  | تصویر =  
  | نام شعر=
  | توضیح تصویر =  
  | شاعر = فیاض لاهیجی
  | نام شعر =
  | مصحح =  
  | نام شاعر =فیاض لاهیجی
  | بخشی از دیوان =
  | قالب =غزل
  |قالب =غزل
  | وزن =مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
  |وزن = مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
  | موضوع =امام حسن(ع)
  |موضوع = امام حسن(ع)
  | مناسبت =
  | قبلی =
  | زمان سرایش = معاصر
| بعدی =  
  | زبان = فارسی
  | سال خورشیدی =  
  | تعداد ابیات =۱۸بیت
  | سال میلادی =
  | منبع =  
  | سال قمری =  
  | یادداشت =
}}
}}


'''بیا که شیشه قسم می‌دهد به عهد کهن''' را شاعر قرن یازدهم [[فیاض لاهیجی]] درباره امام حسن(ع) سروده است. این شعر آیینی در گونه منقبت و در هجده بیت سروده شده است. قالب این شعر قصیده و در وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن می‌باشد.
==متن شعر==
{{شعر}}
{{شعر}}
{{ب|بیا که شیشه قسم می‌دهد به عهد کهن|که توبه بشکن، این‌بار هم به گردن من}}
{{ب|بیا که شیشه قسم می‌دهد به عهد کهن|که توبه بشکن، این‌بار هم به گردن من}}
خط ۳۸: خط ۳۶:
{{ب|معاندان تو را باد تیر در دیده|ملازمان تو را در بر از دعا جوشن}}
{{ب|معاندان تو را باد تیر در دیده|ملازمان تو را در بر از دعا جوشن}}
{{پایان شعر}}
{{پایان شعر}}
==پانویس==
==منابع==
[[رده:شعر با موضوع امام حسن(ع)]]
[[رده:شعر در قالب قصیده]]

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۸ ژانویهٔ ۲۰۲۴، ساعت ۰۸:۲۴

بیا که شیشه قسم می‌دهد به عهد کهن از
فیاض لاهیجی



در قالب غزل

با وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن

موضوع: امام حسن(ع)


بیا که شیشه قسم می‌دهد به عهد کهنکه توبه بشکن، این‌بار هم به گردن من
که گرد عقل بشوییم از دل و از جانغبار هوش فشانیم از سر و از تن
خوشا شراب تماشا که جام جامش راز راه دیده توان خورد، نه ز راه دهن
کسی که مستی دیدار دیده می‌داندکه باده بادۀ عشق است و غیر آن همه فن
حدیث باده به قول و غزل کشید آخرمقرر است که خیزد سخن همی ز سخن
بیان قدر تو مستغنی است از تقریرصفای ذات تو بالاتر است از گفتن
ز خط حکم تو حکم قضا نپیچد سرز طوق امر تو گردون نمی‌کشد گردن
شکستِ شیشه درستی نمی‌پذیرد لیکدل شکسته ز لطف تو می‌توان بستن
به سنگریزۀ شهر جلال و شوکت توهزار رشک برد لؤلوی دیار عدن
ز ضبط عدل جهان‌پرور تو خوبان راستیزه از مژه دور است و تلخی از گفتن
به عهد عدل تو از بیم قهر نتواندکه بی‌اجازت دربان رود صبا به چمن
اگر تصور لطفت کند عجب نبودکه همچو کوه ببالد به خویشتن ارزن
نسیم لطف تو بر دوزخ ار وزد شایدکه دوزخی ز عذاب ابد شود ایمن
اگر به دشمن خود صلح کرده‌ای چه عجبکه عادت است به لقمه دهان سگ بستن
مرا چو لطف تو باشد شکایت از که کنم؟مرا چو کوی تو باشد کجا کنم مسکن؟
مرا که مهر تو آواره دارد از دو جهانچه شکوه‌ام دگر از غربت است یا که وطن
رسید وقت دعا ختم کن سخن فیاضکه نیست شیوۀ اخلاص درد دل کردن
معاندان تو را باد تیر در دیدهملازمان تو را در بر از دعا جوشن